تبليغاتX
زندگی من - عروسي آقاي آراز (1)

سور و ساط عروسي آقاي آراز از شامگاه سه شنبه آغاز شد. سه شنبه حدود ساعت 19 چون ماشين نداشتم رفتم سروقت مهدي و به اتفاق به سمت محل حنابندون عازم شديم. مجلس توي يه باغ توي محمد شهر كرج برگزار مي شد. رضا به ما گفته بود مراسم از ساعت 8:30  هستش اما خودش 9 اومد! عزيزان حاضر در صحنه عبارت بودن از : آقا ژيرس – سيمور – دن مواد فروش – علي سلي – حسن – مهدي و دكتر پويان. يه باغ خيلي خوشگل و بزرگ كه تنها يك ايراد داشت: در وسط يك پرده آقايون و خانم ها رو از هم جدا مي كرد! در تمام مدت داشتم فكر مي كردم چگونه مي شه اين حجاب مابين رو از ميان برداشت! (فكر كنم اكثر جوون اونوري ها هم به همين فكر مي كردن!)

اول كار خيلي مودب و منظم و مثل بچه آدم نشسته بوديم تا اينكه حضرت دوماد اشاره كردن كه چه نشسته ايد كه سوخت موشك در ماشين انتظار شما رو مي كشه! رفقاي ما هم نامردي نكردن و براي سوخت گيري صحنه رو ترك كردن! (باباي آراز از حسن كه برجاي مونده بود پرسيد اينا با هم كجا رفتن؟ حسن هم گفته بود: ااااممممممممممممم... مثكه يه چيزي تو ماشين جاگذاشتند!)

آقا اين رفق كه برگشتن همه تو فضا بودن! من تابحال اينا رو اينقدر شنگول نديده بودم! حركاتي از اينها سر مي زد كه نگو و نپرس!!!!!!!!! همه ريختيم وسط و آتيشي به پا كرديم اون سرش ناپيدا! بندري – باباكرم – hip hop  - قرشمال – كردي – لزگي  حتي لزبين!!!!!!!

آنتراكت وسط برنامه هم از سفره خونه درخواست قليون كرديم گفتن نمي ديم رو ميز. همينجا بكش! عرض شد كه بابا آقاي دوماد مي خوان! نكته جالب توجه انداختن زغال بروي سفره ميز توسط شخص شخيص بنده در پاسخ به جواب نامناسب آبدارچي بود...

اما از پذيرايي كنندگان: اونايي كه ميوه شيريني مي آوردن دو تا دختر بودن كه كلا فك و فاميل آراز داشتن دائم گوته و باخ رو ياد مي كردن. قسمت سفره خونه سنتي هم يه آقا با دو تا خانم بودن كه يكيشون جوون بود و يكي شون پير! راستيتش جوونه اومد به من گفت كه "شما خيلي خوشگل مي رقصيد!" خواستم بگم كجاشو ديدي اما بيخيال شدم.

اما  نكته مثبت ماجرا:پدر عروس خانم مثل شير دم قسمت خانم ها وايستاده بود مبادا كسي جرات كنه بره اونور! اما نمي دونست if there is a wish there is a way آراز وسطاي برنامه اومد به من گفت قرريزان قطار بشيد بيايد اونور ديوار! ناگهان اشك شوق بر چشمهامون جاري شد و قردر تنبان به آنور مشرف شديم. شور و هيجاني همه رو فرا گرفته بود. يهو همه شدن محمو خرداديان و هر كي هر هنري داشت رو كرد! توي دو وجب جا قريب به 400 نفر مشغول بندري بودن! اما اين خوشي دولت مستعجل بود چون هاتفي ندايي سرداد كه آقايون ويزا اكسپاير شده بريد اونور!

حنابندون با خاطري خوش در ساعت 1 بامداد به پايان رسيد... (ادامه دارد)


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1385/06/05ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط ::رضا منفرد::